چون لبهایم برای نخستین بار آماده ی سخن گفتن شدند و جنبیدند،

از کوه مقدس بالا رفتم و خدا را چنین صدا زدم...

پروردگارا..!!من تو را پرستش کرده ام.،مشیت پنهان تو،شریعت من است.،

تا روزی که زنده ام دربرابرتوخضوع خواهم کرد.،اما خداوند پاسخ مرا نداد.!

بلکه مانند طوفانی سهمگین از من گذشت و از دیدگانم پنهان شد..!!

هزارسال بعد...برای دومین باراز کوه مقدس بالا رفتم وبا خدا چنین سخن گفتم..

تو مرا از خاک آفریدی و از روح معنوی ات بر من دمیدی و زنده کردی.،

پس همه ی وجودم به تو مدیون است.،اما خداوند پاسخ مرا نداد و همچون

هزاران پرنده ی بالدار به پرواز در آمد و از من گذشت..!!

هزار سال بعد...از کوه مقدس بالا رفتم و برای سومین بار با خدا سخن گفتم..

ای پدر مقدس..!!من فرزند دوست داشتنی تو هستم..!!با عشق و دلسوزی مرا به

دنیا آوردی..!با محبت وعبادت ملکوت وملک تو را به ارث خواهم برد..!این بار

نیزخداوند پاسخم نداد وهمچون مه که تپه ها رامی پوشاند ازچشم من دور شد..!!

هزار سال بعد...از کوه مقدس بالا رفتم و برای چهارمین بار با خدا سخن گفتم..

ای اله من..! ای حکیم و دانا..! ای کمال و مقصود من..!

من گذشته ی تو ..و تو فردای من هستی.،من ریشه هایت در ظلمات زمین

و تو روشنایی آسمانها هستی..!!

دراین هنگام خداوند به سویم خم شد و واژگانی شیرین ولطیف برگوشم نواخت.،

چنانکه دریا،رودخانه ی سرازیر شده را در خود فرو می برد،خداوند مرا در

اعماق خود فروبرد،وچون به سوی دشتها و دره ها سرازیرشدم.،خدا نیزآنجا بود.