نمی دونم برم یا نرم...!!؟؟ نمیدونم باید برسر بالینش برم و دستشو بگیرم

و اونهم با لبخندی که تا حالا هیچ وقت نثار صورتم نکرده...!!از انتظارش بگه...

با لبخندی که روی لباش نقش بسته بگه :(چرا اینهمه دیراومدی ..!من خیلی وقته

منتظرت هستم.....!!!)یعنی من قراره کمک حال حضرت عزرائیل بشم و پیغام

مرگ رو به اعضای خانواده برسونم.....!!!؟؟؟ موندم توی رفتن یا نرفتن....!!؟

آخه خیلی سخته که با رفتن به عیادت کسی که در بستر مرگ خوابیده و چشم

انتظاره تا بری وببینیش و اونهم با لبخندش از دنیا بره...!!

من باید چه کنم ...!!؟؟

زجرکشیدن خودش و خانواده اشو ببینم...!!!؟؟یا این ترس لعنتی رو کنار بذارم و

برم عیادتش و پیغام رسان مرگ باشم..!!خدایا یعنی تو واقعا من و واسه این کار

انتخاب کردی....!!؟؟ یعنی من باید این حس رو از نزدیک لمس کنم...!!؟؟؟؟؟

واقعا میترسم مرگ کسی رو که دستاش توی دستمه ببینم.......!!

شاید باور کردنی نباشه ولی به خاطر همین ترسه که.. دو ماهه به عیادت این

عزیز در بستر خوابیده نرفتم...!!

اگه بدونید با رفتن به عیادت یه مهربونی که دربسترمرگ خوابیده

(لحظه شماری میکنه که بره)دست در دست شما از دنیا میره...!!حاضرید شما

آخرین نفری باشید که بهش سلام می کنید و جواب خداحافظی رو میشنوید..!!؟؟

حاضرید پیغام رسان مرگ باشید...!!!؟؟؟

 کم کم داره باورم میشه که رفتنش به رفتن من بستگی داره...!!!