روزهایی که لبخند بیش از اشک در زندگیم جریان دارد
روزهای خوشحالی و شادی یکی پس دیگری داره میگذره و هر روز، بهتر از دیگری است
روزهایی که باید واسه همیشه کنج ذهنم یاداشت کنم تا فراموش کنم تمام تنهایی ها
و بی کسی های را...!!
بعداز سالها دوری و تنهایی الان دارم معنی رسیدن و لمس کردن خوبی ها رو میچشم.!
خوبی هایی که با بودن در کنارش میتونم احساس کنم....!!
خوبی هایی که با لبخندش میتونم وسعت ببخشم به تمام زندگیم...!!
خوبی هایی که با گرمای دستاش میشه معنی بودن رو فهمید...!!
وقتی لبخندمون از دو سوی چشمان باهم دیگه متلاقی میشه یه لبخند دیگه هم
هست که خودشو وارد این لبخند بازار میکنه تا شاید سهمی از اینهمه خوشی داشته
باشه... این لبخند..!!لبخند کسی نیست جز لبخند کم فروغ مادر...!!
لبخندی که بلافاصله با این حرفش تموم میشه و میگه خوب چرا زودتر زندگی
مشترکتون و شروع نمیکنید ...!!؟چرا دوست ندارید بعد از این مدت به هم برسید
و زیر یک سقف زندگی کنید..!!؟چرا واسه پیش هم بودنتون هیچ تلاشی نمیکنید..!!؟
اما پشت همه ی این سوال ها.، ذهنم بیشتر از همه به سوی این سوال میره که
چرا واسه نجات من از تنهایی هیچ تلاشی نمیکنید....!!!!؟؟؟
نازنینم...!!
کاش همه ی شرایط بهم رسیدنمون فراهم بشه تا مامان هم از تنهایی در بیاد..!!

از وقتی با خوبی و خوشی این "صیغه محرمیت" بینمون خونده شده احساس میکنم
به پنجره های آسمان نزدیک شدم..!!
احساس میکنم با رفتن به مرحله ی جدید از زندگیمون هر لحظه بیش از پیش
بهت علاقه دارم و تا نهایت دوست داشتن...دوستت دارم ...!!
...
...
و من بی صبرانه منتظرم یکی پس از دیگری همه ی شرایط بهم رسیدنمون رو خدا
فراهم کنه...تا این قسمت از پازل زندگی هم تکمیل بشه...!!