خواستم به بابا جون زنگ بزنم و روز پدر رو بهش تبریک بگم...

اما یهویی دلم هوای عمو را کرد... بغضم ترکید و نتونستم جلوی سیل اشک هام

و بگیرم با خودم گفتم کاش خدا منو واسه بچه ی اونا انتخاب کرده بود...!!

نه اینکه از خانواده ی خودم ناراضی باشم..نه...!!

ولی دلم واسه بچه نداشتن عمو غش میره...

وقتی میبنیم همه ی آدمهای دور و برم یکی هست که روز پدر و حتی روز

مادر به مامان،باباهاشون تبریک بگن...دلم واسه عموم میسوزه...!!

کاش حداقل میتونستم بگم............!!

نه...!! خیلی سخته کلمه ی پدر رو استفاده کنم...!!

کلمه ای که هر چند خودم هیچ گاه معنی بودنش رو درک نکردم...!!

ولی نمیتونم به عمو بگم روز پدر مبارک...!!!

چند سالی است که بغضم و فرو میخورم و بهش زنگ میزنم و میگم:

 عمو جان روزت مبارک...!!

وقتی کادوی این روز عزیز و با دستاش لمس میکنه و اشک توی چشاش جمع

میشه دیگه طاقت ندارم توی چشاش نگاه کنم و حتی ببوسمش...!!

هر چند که همه ی فامیل میدونن که من مثل تنها بچه اشون هستم...ولی.....!!!

دیگه نمیتونم چیزی بگم...!!

عمو جان...!! من از همین جا به خدای مهربانم قول میدم هیچ گاه روز عموی پدر

را فراموش نکنم...!!!کادوی امسال هم در راهه...!!فقط یه روز دیگه واسه

لمس کردن و بغض کردنت به من فرصت بده...!!!

...........................................................................................

یه محبت نوشت دیگه....!!!

اگه از حالا به بعد لابه لای کامنت های خود شما به این اسم( 7azani7 )برخورد کردید

میتونید از دل نوشته های قشنگ مونس تنهایی هام... نازنین عزیزم استفاده کنید

میدونم نوشته هاش به همه ی شما آرامش میده پس تنهاش نذارید...!!

و باز محبت میکنید اگه اولین لمس بودنش را در وبلاگ قشنگش

عزیز و گرامی بدارید...!!به نظرم شما هم مثل من اونقدر محو قشنگی اسم

وبلاگش میشید که....!!!از روی پلک شب...تا نبض خیس صبح را به انتظار

همه ی واژه هایش را زمزمه میکنید .....!!!