لحظه جان دادن عشق
قلب تنها و پریشان مرا لرزاندی
و به اندازه یک حس ترک خورده ی عشق
چشم بی تاب مرا گریاندی
کاش در لحظه ی سر در گمی عشق و سکوت
چشمم از دیدن چشمان تو آشفته نبود
کاش سوزاندن یک دفتر عشق
اینقدر ساده نبود
کاش می فهمیدی دل من تنگ نگاهیست که ازآینه چشم تو میگیردجان
کاش می فهمیدی بی تو در حسرت چشمان تو
مردن سخت است..!!
تو به اندازه ی شب های پر از حسرت من
چشم تنهای مرا گریاندی
و من آن لحظه ی جان دادن عشق
و من آن لحظه ی بلعیدن بغض
رو به چشمان پر از غربت تو
خندیدم......!!!
و تو را بخشیدم......!!!
و تو را بخشیدم......!!!
............................................................................................
اشک نوشت :
روزهایی است که دارم دفتر عشق را می سوزانم...!!
..
..
..
..
راه و رسم عاشقی را گم کرده ام...!!!