نشناختم تو را
شبانگاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود
او یک شب اینجا دیده خواهد شد
من او را پیش از این هرگز ندیده بودم
نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم
نمی دانم کجا بودیم
که من در نیلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمانها آشنا بودیم
شبی آمد ولیکن دیر وقت آمد
نه فانوسی،نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر طوفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزابها رفتیم تا دیری
ولی دردا چه تقدیری
من او را باز هم نشناختم،زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه ی است
ای افسوس،ای اندوه
او را موجها بردند...!!
و اینک هر سحر در قلب من،نیلوفری غمناک می روید...
...........................................................................................
تقدیم به تویی که ... دلتنگ حضورتم هنوز...!!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۷/۲۳ ساعت 10:8 توسط يه قطره اشك
|