وقتی بعد از سیزده سال، خواهر کوچیکه رو میبینی
داشت توی کوچه راه میرفت تا به خونه برسه...
اولین باری بود که بعد از سیزده سال میدیدمش...
از توی ماشین به صورتش نگاه کردم...خودش بود...شبیه ابجی بزرگه...
واسش بوق زدم و دست تکون دادم....!!
هنوز منو نشناخته بود...!!
(توی دلش گفته بود پسره ی بی شعور و بی خواهر مادر...!!!!!)
به انتهای کوچه رسیدم...
درست روبروی خونه دور زدم و از جلو ،خوب نگاش کردم...
دلم طاقت نیاورد ...!!
پیاده شدم و به طرفش حرکت کردم....!!
از دور لبخند هامون به هم دیگه گره خورد...سرش و تکون داد و
بهم فهموند که از راه رفتنت... شناختمت...!!
فاصله ها داشت کمتر و کمتر میشد...
توی ذهن هر دومون این سوال مطرح شده بود که بعد از سیزده سال
دوری باید همدیگه رو بغل کنیم و ببوسیم ...!!؟؟
یه نه ...!! فقط باید دست بدیم...!!!؟؟
هیچ تصمیمی گرفته نشد چون هنوز احساس نمیکردم که یکی از
اصلی ترین محارم هاست....
با اینکه یک لحظه هردومون به سمت بوسیدن هم ،خم شدیم ...ولی...
ولی به یه دست دادن ساده قانع شدیم...!!
و بازهم حسرت به دلم موند تا " ابجی ندایم " را بعد از
سال ها دوری ببوسم و......!!!
...
...
...
..از وقتی دیدمت دلم هوایی شده...!! دوست دارم بازهم ببینمت...!!
..وقتی از راه دور زنگ زدی و عقد کردنمون و به هردومون تبریک گفتی و گفتی اگه
اینجا بودی واسمون میترکوندی...!!
خیلی خوشحالم کردی...!!
ولی بیشترین چیزی که خوشحالم کرد، جیغی بود که بعد از شنیدن حرف من زدی ...!!
اگه تو قراره یه روزی واسه عروسی ما بترکونی مطمئن باش با
گردنبندی که به گردنت آویخته میشه مواجه خواهی شد...!!
.. و این جمله ای بود.. که باید هم جیغ میزدی " ابجی ندایی " خودم...!!
